X
تبلیغات
...من آتیشم

...من آتیشم

من آتیشم اما نمی سوزونم...همه جا هستم و هیچ جا نیستم...

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام آذر 1388ساعت   توسط مینا جون  | 

چقدر این میلاد پررو فکر نمیکنه منم خونه دارم زندگی دارم درس دارم شوهرد ارم بچه دارم و هزار تا چیز دیگه

اون وقت دفتر فیزیکشو داده براش پاک نویس کنم منم 3 بار مفتی اینکارو میکنم از دیشب که دفترشو گرفتم دو تا کارت شارز برام داده!!!!تازه فردا شب هم قول داده منو ببره شام بیرون من که مفتی برای کسی کار انجام نمیدم!!!لان خیلی سردمه هنوزم خوب خوب نشدم ولی از بس دیونه ام دیشب با یه تاپ رفتم تو بالکن اتاقم وایسادم البته الکی که نه راستش تقریبا ساعت 10 شب بود داشتم رمان میخوندم و اس ام اس میدادم به این و اون که دیدم داره صدای یه آهنگی که من خیلی دوست دارم از بیرون میاد اتاق منم که به کوچه خیلی نزدیکه!هر چی این ور اون ورو نگاه کردم لباس گرم ندیدم دیگه همینجور با یه تاپ نازک رفتم تو بالکن و همراه  آهنگ شروع کردم به لرزیدن البته لرزیدن هم یه نوع رقصه دیگه!!!ولی خیلی دوست داشتم بدونم کی بود که آهنگ گذاشته بود!!!اونم آهنگی که من میمیرم براش!!!!

چقدر این نسل با نسل قبل تفاهم دارن الان من و مامانم داریم همزمان آهنگ گوش میدیم ولی به قول شاعر میان ماه من تا ماه گردون تفاوت از زمین تا آسمان است من دارم آهنگ بی اف رو گوش میدم مامانم یکی از آهنگای مرضیه رو گذاشته و داره گوش میده!!!

بعضی موقع ها احساس میکنم افسرگی گرفتم آخه یه کارایی میکنم که آدمای عادی نمیکنن مثل الان که بیخود بیخود بدون هیچ دلیلی آرایش کردم و نشتم اینجا پشت کامپیوتر کاش لااقل قرار بود برم یه جایی حتی تا در خونه رویا هم حاضرم برم که دیوار به دیواریم ولی اونم الان درس داره مثل کنکوریه اگه برم مامانش غرغر میکنه البته فکر کنم به این میگن دیونگی نه افسردگی!!با مامانم هم که قهرم تا برم مخشو بزنم که بریم بیرون خودمم که هیچ وقت تنها بیرون نمیرم اصلا خوشم نماد مخصوصا تنهایی!محبوبه الان بهم زنگید وای که چقدر این دختره خله میگم کجایی چکار میکنی؟میگه از خونمون ماشین گرفتم اومدم تا در کلاس زبانم بعد دیدم حسش نیس کلاس رفت تو دیوار دارم پیاده میرم خونه!!منم میگم به به خوش به حال مامانت با این دخترش!بعد بهش میگم محبوب همین الان گفته باشم روز اول دانشگاه باید باهام بیای من تنهایی خجالت میکشم اونم میگه بذار یکی رو پیدا کنم با دوتامون بیاد چون منم خجالت میکشم!!!روز ثبت نام دو تایی رفتیم که ثبت نام کنیم دو تامون مامانامونو پیچوندیم و رفتیم بلیط ولوو گرفتیم رفتیم اون جا که رسیدیم نمیدونستیم باید چکار کنیم حالا این در دانشگاه به ما گیر داده بودن که کارت دانشجوییتون کجاست حالا ما میگفتیم اومدیم ثبت نام کنیم میگفتن دروغ میگین نگو برای ثبت نام باید از یه در دیگش میرفتیم خلاصه رفتیم داخل و از این ور اون ور پرسیدیم کجا بریم ثبت نام کنیم که گفتن سوار اتوبوس بشین برین تالار افضلی پور!!من که شخصا نمیدونستم تو دانشگاه بخوای از یه جاش بری یه جای دیگه باید سوار اتوبوس بشی!خلاصه سوار شدیم و بعد از 15 مین رسیدیم تالار و پیاده شدیم اونجا هم دیگه خیلی شلوغ بود مونده بودیم چکار کنیم که تا رفتیم داخل دیدیم رشته ها رو غرفه بندی کردن از هم جدا شدیم و هر کدوم رفتیم غرفه رشته خودمون!وقتی هم کارمون تموم شد رفتیم دنبال کارای خوب خوب!!!یادش بخیر چقدر اون روز خندیدیم هر کس رو که میشد اسکل میکردیم خدا از گناهمون بگذره من که اون روز فکر کنم 10 باری عاشق شدم تا از یه پسر خوشم میومد محبوب یه تیکه ترو بهم نشون میداد!!البته همشون برای خنده بودن وگرنه منو این کارا وای وای وای!!!یه جایی درست کرده بودن عکس صلواتی میگرفتن!!همه چی صلواتی دیده بودیم الا عکس رفتیم دو تایی یه عکس صلواتی هم انداختیم !!راستی من صلواتمو فرستادم یا نه؟؟؟!!!یه بارم یه سوتی خیلی بزرگ دادم!!رفتیم کنار آب سرد کن آب بخوریم هر چی این ور ون ورو نگاه کردیم لیوان ندیدیم جز چند تا که استفاده شده بودن این آب سرد کنش هم روی یه میز بود .منم دیدم زشته جلو اون همه ملت تو دستم آب بخورم یکی از لیوانا رو بر داشتم و پر آب کردم و نوش جان که دیدم این محبوبه بی شزف داره قهقهه میزنه تا نگاش کردم دیدم داره زیر میز رو به نشون میده !!چشمتون روز بد نبینه شاید 100000 تا لیوان استفاده نشده زیر میز بود!!وای که چقدر کم آوردم ولی از اونجایی که من اعتماد به نفسم بالاست یکی زدم تو سر محبوب وچند تا فحش هم نثارش که چرا زودتر بهم نگفته و بعد دستشو کشیدم و رفتیم!!!من آخرش از دست این عاطی دق میکنم حالا اگه بخوام بهش بگم پدر... که باباش بابای خودم میشه قرار بود 2 تایی خونه بگیریم حالا میگه نه باید دوستام هم باشن اه من چقدر از دوستاش بدم میاد اصلا نمیتونم تحملشون کنم خدا رو شکر که یه ترم بیشتر از درسش نمونده وگرنه من دق میکردم اگه قراره با دوستامون بگیریم خوب منم 1000 تا دوست دارم چقدر پر رو!!!!!

پ.ن.1:داره محرم میاد!!

پ.ن.2:منم دیگه به خاطر سوتی نترشیده میترسم اسم شاعر رو بنویسم!!

پ.ن.3:بازم بهم دعا کنین خیلی داغونم!!!

پ.ن.4:دیشب یه خواب بد براش دیدم خدا کنه حالش خوب باشه!!

 

 

 

 

 

کاش آن لحظه که عشقم تقدیم تو شد

می سپردم که مواظب باش

جنس این جام بلور است

مبادا بازیچه شود میشکند...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم آذر 1388ساعت   توسط مینا جون  | 

الان که دارم این پستو مینویسم حالم اصلا خوب نیست سرمای خیلی

بدجوری خوردم و این یک هفته غیبتم هم به خاطر مریضیم بود

الانم دیگه از خوابیدن خسته شدم و مامانم اگه بفهمه که از تخت اومدم پایین میکشم!!!دوشنبه یک ضدحال حسابی خوردم قرار بود با رویا دوستم و میلاد و دوستش بریم بیرون که هم بارون شدیدی گرفت هم من زیاد حالم خوب نبود چقدر حرص خوردم که نرفتیم دوباره دیشب هم کلی حرص خوردم ساعت 6:30 کلاس زبان داشتم خیلی هم بارون می اومد مامانم گفته بود ساعت 6:15  میاد دنبالم وای ساعت 6:15 شد نیومد زنگ زدم بهش گفت ماشین خراب شده زنگ بزن تاکسی!! زنگ زدم تاکسی تلفنی گفت تا 10 مین دیگه ماشین نداریم وای حالا ساعت چند بود 6:25 منم همش حرص میخوردم تا دیگه ماشین اومد و رفتم کلاس!!!سر کلاسم سردرد گرفته بودم حالا این استادمون هم گیر داده بود به من!!!منو از جام بلند کرد نشوند کناره خودش و همش ازم سوال میکرد!!!ولی یه جور دیشب سر کارش گذاشتم که دیگه کلاس داشت منفجر میشد از خنده!!داشت ورک میداد برای جلسه دیگه که من خیلی جدی بلند شدم و گفتم یعنی چی تیچر الان تو اوج امتحاناست شما به جای اینکه ما رو درک کنین و کمتر سخت گیری کنین دارین بیشتر به ما سخت میگیرین من خودم فردا 3 تا امتحان دارم!!!اون بیچاره هم که نمیدونست من الان بیکارم و تا بهمن درسی ندارم باور کرد و یه معذرت خواهی کرد و ورکمونو نصف کرد وای حالا بچه ها دیگه داشتن میمردن از خنده استادمونم همش میپرسید چی شده چرا میخندین؟ خلاصه کلی سر کار رفت!!!آخر کلاس بچه ها میگفتن آخی چقدر تو این روزا باید زحمت بکشی بخونی!!!حالا به جا تشکرشونه چقدر ملت پر رو تشریف دارن!!!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم آذر 1388ساعت   توسط مینا جون  | 

چقدر بعضیا از خود راضی ان!!!خوب هر کسی یه نظری داره و یه طرز فکری این که دلیل نمیشه بخوای به خاطر اینکه از یه اخلاق یه نفر خوشت نمیاد باهاش قطع رابطه کنی !!!اصلا به درک!!!

خوب بیخیال این یه نفر!!!

این روزا اصلا اتفاق خاصی نمیافته که قابل نوشتن باشه جز اینکه باز آخر هفته است و خونه ما مثل همیشه شلوغ!!!منم مثل همیشه منتظر...اه که چقدر از انتظار متنفرم هیچ وقت دوست نداشتم به اینجا برسم ای خدا کمکم کن!!!

پ.ن.1:برام دعا کنین

پ.ن.2:پیشاپیش عید همگی مبارک!

پ.ن.3:دیگه حرفی ندارم بای!!!

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم آذر 1388ساعت   توسط مینا جون  | 


باز هم قلبی به پایم افتاد

باز هم چشمی به رویم خیره شد

باز هم درگیرودار یک نبرد

عشق من بر قلب سردی چیره شد

باز هم از چشمه لبهای من

تشنه ای سیراب شد سیراب شد

بر دو چشمش دیده می دوزم به ناز

خود نمی دانم چه می جویم در او

من صفای عشق می خواهم از او

تا فدا سازم وجود خویش را

او تنی می خواهد از من آتشین

تا بسوزاند در او تشویش را

او به من می گوید ای آغوش گرم

مست نازم کن که من دیوانه ام

من به او می گویم ای نا آشنا

بگذر از من. من تو را بیگانه ام...



 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم آذر 1388ساعت   توسط مینا جون  | 

نمیدونم چرا دارم برای امروز مینویسم شاید تاثیر خوندن وبلاگ چند تا از بچه هاست وقتی میبینم اینقدر راحت مینویسن حسودیم میشه خوب شاید باید یه مدت بگذره تا منم بتونم اینقدر راحت بنویسم البته ناگفته نمونه که من اصلا حسود نیستم!!!

منم میخوام خاطرات روزانمو بنویسم جا یه نفر خالی که باشه واین وب منو بخونه چون همیشه گیر میداد دفتر خاطراتتو بده بخونم منم هیچ وقت ندادم الان اگه بفهمه که میخوام خاطراتمو اینجا بنویسم حتما از تعجب شاخ در میاره!!!

امروز اتفاق خاصی نشد فقط یه سوتی خیلی بزرگ به مامان دادیم عصری رفتیم خونه عمو داشتیم میحرفیدیم که خواهر زن عموم گفت من عاطی رو از عید که اومده بود رشت ندیدم!!!(عاطی خواهرمه که عید بدون اینکه مامانم و بابام بفهمه ر فت پیش مریم)مامانم اول گیج میزد پرسید کجا!؟که من زود گفتم هان هیچ جا اشتباه کرد فکر کرد عاطی همراه شما اومده بوده شمال!!!اون بیچاره هم تازه فهمید چی گفته که زود گفت آره منظورم پارسال نه امسال!!!ولی مامانم فکر کنم فهمید که منم زودی به عاطی اس ام اس دادم که اگه مامان چیزی گفت بزن زیرش که دیوار حاشا از دیوار بانک صادرات هم بلندتره!!!خلاصه به خیر گذشت حالا شما به کسی نگین منو عاطی از این کارا زیاد میکنیم وای فکر کن بهمن که برم دانشگاه قراره با عاطی 2 تایی خونه بگیریم وای دیگه میترکونیم...دوتامون هم که پایه دیگه چی میشه!!!البته بازم فراموش نشه که 2 تامون دخترای خوبی هستیم فقط کمی تا اندکی شیطونیم!!!

تقریبا 1 ساعت پیش میلاد بهم زنگ زد و گیر داده که آمار یه نفر رو براش پیدا کنم از اون موقع هم دیگه به همه دوستام اس ام اس دادم و دیگه گوشیم سرویس شده!!! البته منم الکی براش از این کارا نمیکنم دوشنبه قول داده منو با 3 تا از دوستامو ببره سینما و ... اونم دوستاشو میره وای که چقدر حال میده با کوچولو ها بری بیرون!!!

هفته پیش یکی از دوستاشو اسکل کردم اینقدر دو تایی خندیدیم!!!باور کنین بد جنس نیستم ولی خیلی دوست دارم ملتو بذارم سر کار!اومده بود اینجا بیکار بودیم مامانم با مامانش و بابام با عموم حرف میزدن ما هم بیکار زل زده بودیم به تلویزیون که گفتم میلاد بیا یه کار کنیم! گفت چیکار گفتم بیا دوستامونو اسکل کنیم گفت پایتم!! یه شماره از دوستاشو داد که یکم فقط یکم میشنگه!!!! فراموش نشه فقط یه کم!!بهش اس ام اس دادیم که جواب داد یو؟منم که اصلا بلد نیستم مخ بزنم !!!خلاصه اون شب 2-3 ساعت تا وقتی میلاد اون جا بود اس ام اس بازی کردیم و کلی خندیدیم جا همهتون خالی بود!!!بازم میگم من اصلا دختر بدی نیستم ولی یکم شیطونم!!

این پسره هم دیگه خوشش اومده بود روز بعد ساعت 6:30 صبح دیدم میزنگه منم که شب قبلش گوشی تو دست خوابم برده بود از ویبرش از خواب پریدم 10 تا فحش دادم و نگاه کردم و دیدم آقا سعیده!منم رد تماس دادم واس ام اس دادم که دیشب فقط یه شوخی بود دیگه بهم نزنگ!!!(یعنی محترمانه برو تو دیوار)!اونم جرش گرفت و 2 تا اس ام اس زشت داد که منم دیگه اصلا بلد نیستم جواب بدم فقط شما بدونین سوسکش کردم!!!ظهر که شد اس ام اس داد که:ببخشید من نمیدونستم شما دختر عموی میلادین معذرت میخوام آخه میدونین من از این رابطه ها ی بین دختر پسرا بدم میاد!! منم گفتم کاملا مشخصه!!! که جرش گرفت و کل انداختن 2 ساعته ما شروع شد ولی جدا داشتم کم میاوردم ولی هر جوری بود کوبیدمش تو دیوار مگه میشه کسی بتونه جوابه زبون منو بده به قول مامانم 600 متره!!!شب وقتی میلاد اومد اینجا همه قضیه رو براش گفتم اونم عصبانی شد و رفت خونه سعید از اونجا بهم زنگید و گفت مینا گوشی رو داشته باش سعید کارت داره!!بیچاره شروع کرد به معذرت خواهی و...

حال کردم میلاد حسابی حالشو گرفته بود وقتی میلاد برگشت اس ام اس داد باشه گردن کلفت میفرستی در خونمون آسیاب به نوبت!خودت کم منو سوسک کردی میلادم میفرستی!!منم در جواب نوشتم:آخی کوچولو...چه همدردی بزرگی خودم هنگ کردم!!!بازم میگما من دختر بد جنسی نیستم ولی خوش گذشت...

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم آذر 1388ساعت   توسط مینا جون  | 

دلم میخواد آپ کنم ولی چیزی برای نوشتن به ذهنم نمیرسه جز تکرار مکررات!!اه چقدر این روزا دیر میگذره هر روزش مثل هزار روزه.کاش زودتر بهمن میشد منم دیگه از بیکاری در می اومدم البته زیاد بهم بد نمیگذره ولی فکر دانشگاه و محیط جدید خیلی برام جذابه با این حالی که خیلی دانشگاه خواهرم رفتم ولی باز این یه چیز دیگه!!! از همین الان دارم روزای دانشگاه رو تصور میکنم بعضی موقع ها میترسم تا اون روز یک اتفاقی بیافته بمیرم چون تقریبا 2 هفته پیش بود که نزدیک بود بمیرم موقع شام بود ماکارونی داشتیم هنوز آماده نشده بود ولی من که عشق ناخنک زدنم رفتم سراغ قابلمه و ... هنوز لقمه اولو نذاشته بودم که گیر کرد تو گلوم!!!!وای داشتم خفه میشدم شانس اوردم مامانم کنارم بود نزدیکه 10 دقیقه شدید سرفه میکردم مامانم هم هول کرده بود سریع بابامو صدا زد تا بابام منو دید زود ماشینو از پارکینگ آورد بیرون و رفتیم بیمارستان البته من حالم دیگه خوب شده بود اما مامانم و بابام گیر داده بودن!!! اونجا هم دکترا گفتن این که چیزیش نیس حالا مگه این مامان من قبول میکرد میگفت باید حتما اندوسکوپی کنین منم که نمیدونستم اندوسکوپی چیه (باعث خجالته)برای همین وقتی دکتره گفت میخوای اندوسکوپی کنی گفتم آره!!!آخه اگه میگفتم نه مامانم دیگه دیونم میکرد!!! خلاصه روز بعد ما دوباره رفتیم بیمارستان برای اندوسکوپی البته فراموش نشه که تو این مدت تمام ملت فهمیده بودن که مینا میخواسته بمیره!!!وقتی رفتم تو اتاق مخصوص دو تا دکتر بد اخلاق بودن که حتی نذاشتن مامانم باهام بیاد وقتی رو تخت خوابیدم و اسپری بی حس کننده رو تو دهنم زدن تازه فهمیدم میخوان چیکار کنن!!!وای که دیگه اینقدر ترسیدم زود از روی تخت بلند شدم که دکتره گفت چی شد؟منم که دهنم بی حس بود نمی تونستم حرف بزنم فقط سرمو تکون دادم و از اتاق رفتم بیرون !!!مامانم تا منو دید گفت چی شد منم هیچی نگفتم فقط دیگه اونجا نتونستم خودمو نگه دارمو زدم زیر گریه!دکتر هم منو که اینجور دید گذاشت رفت این دکتر هم از اون کپسولهای اخلاق بود!!!خلاصه مخ مامانمو زدم و رفتیم خونه و مهمانداریهای بی وقفه شروع شد !!مخصوصا مامان شوهرام که خودشونو داشتن میکشتن!!!مینا جون چت شده الهی من پیش مرگت بشم الهی من جا تو برم اندوسکوپی!!!قضیه مامان شوهرام هم بعدا بهتون میگم... راستی آخر این هفته ام 3 روز تعطیله از همین الان داره قند تو دلم آب میشه!!! بازم راستی از حالا نوشته هام پا نوشت هم دارن!!!! پ.ن.1:فهمیدم مامانم و بابام خیلی دوستم دارن

پ.ن.2:ایشالا مامان شوهرام هر روز بیشتر بشن!!

پ.ن.3:هنوز منتظرم

پ.ن.4:سرعتم برای تایپ فارسی داره خوب میشه!



+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم آذر 1388ساعت   توسط مینا جون  | 

الان میخوام نتیجه بحث هفته قبل رو بگم...

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

 

پسرا اعتماد به نفس کاذب دارن

 

پسرا در رابطه با دوستی با دخترا فقط به فکر یک

چیز هستن!!!!

 

و نظر خودم اینکه پسرا چیزی به اسم احساس ندارند…

 

 

و اما موضوع بحث این هفته:

 

 

چقدر گذشته طرف مقابلتون براتون مهمه؟؟؟؟

 

 

بچه ها نظرتونو بگین خیلی دوست دارم با دیدگاههای خودم مقایسه کنم!!!

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم آذر 1388ساعت   توسط مینا جون  | 

داستان دختر و مزدا 323 !!

مزدا 323 قرمز رنگ، تا به نزدیکی دختر جوان رسید به طور ناگهانی ترمز کرد . خودرو چند قدم جلوتر از دختر جوان از حرکت ایستاد ، اما راننده، خودرو را به عقب راند، تا جایی که پنجره جلو دقیقا روبروی دختر جوان قرار گرفت . این اولین خودرویی نبود که روبروی دختر توقف می کرد ، اما هریک از آنها با بی توجهی دختر جوان ، به راه خود ادامه می دادند .

دختر جوان، مانتوی مشکی تنگی به تن کرده بود که چند انگشتی از یک پیراهن بلند تر بود . شلواری هم که تن دخترک بود ،همچون مانتویش مشکی بود و تنگ می نمود که آن هم کوتاه بود و تا چند سانتی پایین تر از زانو را می پوشاند . به نظر می آمد که شلوار به خودی خود کوتاه نیست و انتهای ساق آن به داخل تا شده . دختر جوان نتوانست اهمیتی به مزدای قرمز رنگ ندهد . سرش را به داخل پنجره خم کرد و به راننده گفت :" بفرمایید؟" .

مزدا مسافری نداشت . راننده آن پسر جوان و خوش چهره ای بود که عینک دودی ظریفی به چشم داشت . پسر جوان بدون معطلی و با بیانی محترمانه گفت : " خوشحال میشم تا جایی برسونمتون". دختر جوان گفت : " صادقیه میرمااا". پسر جوان بی درنگ سرش را به نشانه تائید تکان داد و پاسخ داد : " حتماً، بفرمایید بالا ". دخترک با متعجب ساختن پسر جوان، صندلی عقب را برای نشستن انتخاب کرد . چند لحظه ای از حرکت خودرو نگذشته بود که دختر جوان ، در حالی که روسری کوچک و قرمز خود را عقب و جلو می کشید و موهای سرازیر شده در کنار صورتش را نظم می داد ،گفت :" توی ماشینت چیزی برای گوش کردن نیست "

- البته .

پسر جوان ،سپس پخش خودرو را روشن کرد . صدای ترانه ای انگلیسی زبان به گوش رسید . از آینه به دختر جوان نگاهی انداخت و با همان لبخند ظریفش که از ابتدا بر لب داشت گفت :"کریس دی برگ هست ، حالا خوشتون نمیاد عوضش کنم ". دخترک با شنیدن حرف پسرجوان ،خنده تمسخر آمیزی سر داد .

- ها ها ها ، این که اریک کلاپتون . نمیشنوی مگه ، انگلیسی می خونه . اصلا کجاش شبیه کریس دی برگِ .

- اِه ، من تا الان فکر می کردم کریس دی برگ . مثل اینکه خیلی خوب اینا رو می شناسید ها .

دخترک ، قیافه ای به خود گرفت و ادامه داد:" اِی ، کمی "

- پس کسی طرف حسابمه که خیلی موسیقی حالیشه . من موسیقی رو خیلی دوست دارم ، اما الان اونقدر مشغله ذهنی دارم که حال و حوصله موسیقی کار کردن رو ازم گرفته .

دخترک لبخندی زیرکانه زد و با لحنی کش دار گفت:" ای بابا، بسوزه پدر عاشقی . چی شده ، راضی نمیشه ؟"

- نه بابا، من تا حالا عاشق نشده ام . البته کسی رو پیدا نکرده ام که عاشقش بشم ، و اگرنه اگه مورد خوبی پیش بیاد ، از عاشقی هم بدم نمیاد . اصل قضیه اینه که، قبل از اینکه با ماشین بزنم بیرون و در خدمت شما باشم ، توی خونه با بابام دعوام شد .

- آخی ، سرچی؟ لابد پول بهت نمی ده.

- نه ، تنها چیزی که میده پولِ . مشکل اینجاست که فردا دارم می رم بروکسل، اونوقت این آقا گیر داده بمون توی شرکت کار داریم .

با گفتن این جملات توسط پسر جوان ، دخترک، با اینکه سعی می کرد به چهره اش هویدا نشود ، اما کاملا چهره اش دگرگون شد و با لحنی کنجکاوانه پرسید: " اِه، بروکسل چی کار داری؟ "

- دایی ام چند سالی هست که اونجاست . بعد از سه چهار ماه کار مداوم ، می خواستم برم اونجا یه استراحتی بکنم؟

دخترک بادی به غبغب انداخت و سریع پاسخ داد:

- اتفاقا من هم یک هفته پیش از اسپانیا برگشتم.

- اِه، شما هم اونجا فامیل دارید؟ کدوم شهر.

- فامیل که نداریم ، برای تفریح رفته بودم ونیز.

پسر جوان نیشخندی زد و گفت : اصلا ولش کن بابا ، اسم قشنگتون چیه؟

- من دایانا هستم. اسم تو چیه، چند سالته؟ چه کاره ای؟

- چه خبره؟ یکی یکی بپرسید، این جوری آدم هول میشه ... اولاً این که اسم خیلی قشنگی دارید ، یکی از اون معدود اسم هایی که من عاشقشونم . اسم خودم سهیل ، 25 سالمه و پیش بابام که کارگذار بورس کار می کنم . خوب حالا شما .

دخترک با شنیدن این حرفهای سهیل ، چهره اش گلگون شد و به تشویش افتاد .

- من که گفتم ، اسمم دایاناست . 23 سالمه و کار هم نمی کنم . خونمون سمت الهیه است و الان هم محض تفریح دارم می رم صادقیه . تا حالا بوتیک های اونجا نرفته ام . با یکی از دوستام اونجا قرار گذاشته ام تا بوتیک هاش رو ببینیم و اگه چیز قشنگی هم بود بخریم .

- همین چیزایی هم که الان پوشیده اید خیلی قشنگه ها.

دایانا ، گره کوچک روسریش را باز کرد و بار دیگر گره کرد . سپس گفت:

- اِی ، بد نیست . اما دیگه یک ماهی هست که خریدمشون . خیلی قدیمی شده اند ... . ولش کن ، اصلا از خودت بگو ، گفتی موسیقی کار نکرده ای و دوست داری کار کنی ، آره؟

- چرا ، تا چند سال پیش یه مدتی پیانو کار می کردم.

دخترک ، سعی می کرد دلبرانه سخن وری کند ، اما ناگهان به جوشش افتاد ، طوری که منقطع صحبت می کرد و کلمات را دستپاچه بیان می کرد.

-ای وای، من عاشق پیانو ام . خیلی دوست دارم پیانو کار کنم ، یعنی یه مدتی هست که کلاسش رو می رم ، اما هنوز خیلی بلد نیستم . ... اصلا اینجوری نمیشه، نگه دار بیام جلو بشینم راحت تر حرف بزنیم .

سهیل ، بی ردنگ خودرو را متوقف کرد . دایانا هم سریع پیاده شد و به صندلی جلو رفت .

-دایانا خانوم ، داریم می رسیما .

- دایانا خانوم کیه؟ بگو  دایانا !!! ... . ولش کن ، فعلا عجله ندارم . بهتره چند دقیقه دیگه هم با هم باشیم . آخه من تازه تو رو پیدا کرده ام . تو که مخالفتی نداری ؟

- نه ، من که اومده بودم حالی عوض کنم . حالا هم کی بهتر از تو که حالم رو عوض کنه . فقط باید عرض کنم که الان ساعت نه و نیمه ، حواست باشه که دیرت نشه .

دخترک با شنیدن صحبت های سهیل، وقتی متوجه ساعت شد، چهره اش رنجور شد و در حالی که لب خود رابا اضطراب می گزید ، گفت:

-آره راست میگی ... پس حداقل یه چند دقیقه ای ماشینت رو دور فلکه نگه دار ، باهات کار دارم .

سهیل ، با قبول کردن حرفهای دایانا ، حوالی میدان که رسید ، خودرو را متوقف کرد . روی خود را به دخترک کرد و کمرش را به در تکیه داد . عینک دودی را از چشمانش برداشت .چهره ای نسبتا گیرا داشت . ته ریشی به صورتش بود و موهایی ژولیده داشت که تا گوشش را می پوشانید . پخش خودرو را خاموش کرد و سپس با همان لبخندی که بر لب داشت گفت :

- بفرمایید.

دیگر کاملا از ظاهر و طرز صحبت دخترک می شد پی به هیجانش برد.

- موبایلت ... شماره موبایلت رو بده، البته اگه ممکنه .

پسر جوان لحظه ای فکر کرد و سپس گوشی همراه خود را از روی داشبورد- پشت فرمان برداشت . آن را به سمت دایانا دراز کرد.

- بگیر ، زنگ بزن گوشی خودت که هم شماره تو روی موبایلم ثبت بشه و هم شماره من روی موبایل تو بیفته . فقط صبر کن روشنش کنم ... اونقدر اعصابم خورد بود که گوشی رو خاموش کردم .

دایانا ، به محض دیدن گوشی گران قیمت سهیل به وجد آمد . اما سریع شوق خود را کتمان کرد و فقط به گفتن"کوشی خوبی داری ها" قناعت کرد .

- قابلت رو نداره . اتفاقا باید عوضش کنم ، خیلی یوغوره.

- خوب ، ممنون . فقط بگو کی می تونیم همدیگه رو دوباره ببینیم .

- ببینم چی میشه . اگه فردا برم بروکسل که هیچ، اما اگه تهران بودم یه کاریش می کنم . اصلا بهم زنگ بزن .

- باشه ... پس من می رم . فعلا خداحافظ .

- خوشحال شدم،...خداحافظ . ... زنگ یادت نره .

دختر جوان ، درحالی که احساس مسرت می کرد ، با گامهایی لرزان (از شوق) از خودرو خارج شد . هر چند قدمی که بر می داشت ،سرش را برمی گرداند و مزدا را نگاه می کرد و دستی برای سهیل تکان می داد . پس از دور شدن دایانا ، سهیل از داخل خودرو پیاده شد و طوری که دایانا متوجه نمی شد، او را تعقیب کرد .

حوالی همان میدان بود که دایانا روی صندلی های یک ایستگاه اتوبوس نشست . سهیل ، گوشه ای لابلای جمعیت در حال گذر ، خود را پنهان کرده بود و دایانا را نظاره می کرد . دایانا دستش را به ساق شلوار خود انداخت و تایی که از داخل داده بود را باز کرد . شلواردیگر کوتاه نبود . از داخل کیفی که بر روی دوشش بود مقنعه ای بیرون آورد و در لحظه ای کوتاه آنرا سر کرد و از زیر مقنعه ، تکه پارچه ای که بر سرش بود ، بیرون کشید . از داخل همان کیف ، آینه کوچکی خارج کرد و با یک دستمال کوچک ، از آرایش غلیظی که روی صورتش بود کاست . موهای خرمایی رنگش را که روی صورتش سرازیر شده بود ، داخل مقنعه کرد و با آمدن اولین اتوبوس ، از محل خارج شد .

سهیل در طول دیدن این صحنه ها ، همچنان لبخند بر لب داشت . با رفتن دایانا، سهیل به سمت مزدا حرکت کرد . به خودرو که نزدیک می شد زنگ موبایلی که همراهش بود ، به صدا در آمد. سهیل بلافاصله پاسخ داد:

- بله؟

صدای خواهش های پسر جوانی از آنسوی گوشی آمد .

- سلام ، آقا هر چی می خوایی از تو ماشین بردار ، فقط ماشین رو سالم بهم تحویل بده . تو رو خدا ، بگو کجاست بیام ببرم ...

- خوب بابا ، چه خبرته . تا تو باشی و در ماشینت رو برای آب هویج گرفتن باز نزاری ... ببینم به پلیس هم زنگ زدی ؟
- نه ، به جون شما نه ، فقط تو رو خدا ماشین رو بده .

- جون منو قسم نخور ، من که می دونم زنگ زده ای ...ولی عیبی نداره ، آدرس می دم بیا ... فقط یه چیزی ، این یارویی که سی دیش توی ماشینت بود کی بود؟

- کی ؟ اون خارجیه ؟ ... استینگ بود ، استینگ .

- هه هه ... یه چیز دیگه هم می پرسم و بعدش آدرس رو می دم ؛ ونیز توی اسپانیاست ؟

- ونیز؟ نه بابا، ونیز که توی ایتالیاست ... آقا داری مسخره ام می کنی ، آدرس رو بده دیگه ...

- نه ، داشتم جدول حل می کردم . مزدای قرمزت ، ضلع جنوبی صادقیه پارک شده . گوشیت رو می زارم توی ماشین ، ماشین رو هم می بندم و سوییچ رو می اندازم توی سطل آشغالی که کنار ماشینته . راستی یه دایانا خانوم هم بهت زنگ می زنه ، یه دختر خوشگل،... برو حالش رو ببر ، برات مخ هم زدم ،... خداحافظ

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت   توسط مینا جون  | 

بگذار شیطنت عشق

چشمان تو را به عریانی خویش بگشاید

هر چند آنجا جز رنج و پریشانی نباشد

اما کوری را به خاطر آرامش تحمل نکن...

 

 

الان که دفتر شعرمو باز کردم تا برای آپ امروز یک شعر پیدا کنم دوباره نگام افتاد به صفحه اولش اونجایی که نوشتم تقدیم به هدیه بهاریم... و در ادامش با یک رنگ دیگه نوشتم کسی که رفت برای همیشه ...

حتی فرصت نشد این دفترو کامل کنم و بدم بهش اما تاریخاش برام عزیزن تاریخایی که هر کدوم نشون میدن همیشه به یادش بودم اولین تاریخ 5/7/86 است...

بدم میاد اینقدر سستم که تا یادش میافتم گریم میگیره اما بازم میگم بیخیال!!!

 

 

برای آدم نابینا شیشه و الماس فرقی نمیکنه پس اگه کسی قدرتو ندونست فکر نکن تو شیشه ای اون نابیناست...

 

 

آپ امروز منو ندیده بگیرین دلم گرفته بود جز اینجا جایی برای گریه نداشتم...


+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت   توسط مینا جون  | 


عید قربان به همگی مبارک...

راستی بچه ها برای برتر شدن بهم کمک کنین و امتیاز بدین...

+ نوشته شده در  شنبه هفتم آذر 1388ساعت   توسط مینا جون  | 

+ نوشته شده در  جمعه ششم آذر 1388ساعت   توسط مینا جون  | 

+ نوشته شده در  جمعه ششم آذر 1388ساعت   توسط مینا جون  | 

آخ جان بازم آخر هفته شد من عاشق آخر هفته هام چون خونمون خیلی شلوغ میشه کل خواهرام و داداشم میان خونمون دیگه همه اون برنامه هایی که تا قبل از اینکه همشون برن دنبال سرنوشتشون شروع میشه شب زنده داریا روزای جمعه بیرون رفتن و... خلاصه خیلی خوش میگذره البته پارسال آخر هفته ها برام عذاب بود مثلا کنکوری بودم و باید از همه اینا کناره میگرفتم و تو اتاقم گوشم صدای خنده هاشونو بشنوه و چشمام فرمولهای فیزیک و ریاضی و هزار کوفت دیگه وای که وقتی یاد پارسال میافتم وحشت میکنم یاد روزایی که صبح ساعت 6 تو زمستون از خواب ناز زیر پتو بگذری و بشینی پشت میز و تا شب ساعت 12 بخونی و یا تا ساعت 2 بری مدرسه و آخر هفته هم به جای اینکه با بقیه بریم باغمون مجبور باشی بری کنکور ازمایشی قلم چی از اضطراباش که دیگه نگم بهتره چه شبایی که تا صبح به سقف خیره میشدم و میگفتم خدا اگه من قبول نشم چکار کنم و آخرش هم که معلومه گریه 2 ساعته شروع میشد.ولی بازم خدا رو شکر که قبول شدم و دیگه الان میتونم از زندگیم لذت ببرم دوباره شدم به قول دوستام همون مینای کپسول خنده!!!!

چقدر زود میگذره دیروز با مامانم داشتیم از کنار پارک... رد میشدیم یاد روز قبل ا زکنکور افتادم که با 8تا از دوستای فابریکم رفته بودیم که مثلا استرسمون کم بشه وای که چقدر نا راحت بودیم فقط به هم نگاه میکردیم و یاد فردا عصرش میکردیم که دیگه راحت شدیم به هم سفارش شام میدادیم که چی باشه فرمولا از مخمون فرار نکنن!!!!بعد از اونجا رفتیم امام زاده دیگه اونجا خنده بازاری شده بود همه گریه میکردیم با صدای بلند به خدا التماس میکردیم مدادامونو به ضریح میزدیم خلاصه دیوونه بازی...آخه میدونین کلاس ما مخصوصا ما 9 نفر خیلی زحمت کشیده بودیم میشه گفت عالی بودیم یک رقابت خوب داشتیم اما حسود نبودیم خدا و شکر همه مون هم رشته های خوبی دانشگاه ملی قبول شدیم...

حالا چی داشتم میگفتم که به اینجا رسیدم!!!!

امروز به خاطر اینکه مهمان داریم 1 ساعت زودتر بلند شدم یعنی ساعت 11:37 دوباره مثل همیشه اول نگاه گوشیم کردم که دیدم بازم مثل همیشه پر میس کال و مسیج!!!به قول خانم تپلی خدا پدر اونی رو که سایلنت رو اختراع کرده بیامرزه تا شبا آدم بتونه راحت بخوابه...بعد رفتم جلو آینه که تا دوباره موهامو دیدم اخمام رفت تو هم ولی یکم بهشون گیر دادم دیدم به اون بدیام نشده میشه باهاشون کنار اومد...رفتم پایین دیدم مامان در حال تدارک دیدن برای شبه منم رفتم صورتمو شستم و نشستم پای تلفن و وقتی دیگه تلفن سرویس شد رفتم تو یخچال و یک موز برداشتم به عنوان صبحانه و نشستم جلو تلویزیون که شبکه ها ایران یا قیافه رهبر معظم انقلاب اسلامی رو نشون میدن یا رئیس جمهورمردمیمون رو!!!!!! که من اصلا از هیچ کدوم خوشم نمیاد و زدم پ م سی و جم و... که اینام آهنگاشون یا مال دوران ناصرالدین شاه یا اصلا ارزش گوش کردن ندارن پس تلویزیون هم بره تو دیوار...دیگه تا الان که ساعت 1:16 هست به مانیتور زل زدم...فعلا بای



+ نوشته شده در  جمعه ششم آذر 1388ساعت   توسط مینا جون  | 

کسی نیست بیا زندگی را بدزدیم

آن وقت میان دو دیدار قسمت کنیم

بیا با هم از حالت سنگ چیزی بفهمیم

بیا زودتر چترها را ببندیم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم آذر 1388ساعت   توسط مینا جون  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم آذر 1388ساعت   توسط مینا جون  | 

الان که دارم این مطلبو مینویسم تنهام تو خونه هوا هم ابریه پس یه جورایی

حق دارم دلم گرفته باشه مخصوصا که بیکارم هستم و کاری برای انجام دادن ندارم این روزا منتظرم برام دعا کنید...

همیشه وقتی اینجوری میشم به خودم دلداری میدم اما واقعا بعضی موقع ها نمیشه کاری کرد حتی اگه شاد ترین و قردار ترین آهنگ هم بذاری و 2 ساعت هم برقصی و دوستاتو جمع کنی بازم آخرش باید به اندازه همون 2 ساعت رقص گریه کرد تا راحت بشی!!!

اما بازم شکرت خدا جونم یک چیزی میگم حسودیتون نشه با اینحالی که بنده خوبی برای خدا نیستم ولی خدا خیلی دوستم داره همیشه هر چیزی خواستم بهم داده!این روزای تنهایی هم تموم میشن به قول شاعر چون میگذرد غمی نیست!!!

اعصابم از یک جهت دیگه هم خورده امروز عصر رفتم آرایشگاه موهامو کوتاه کنم اصلا اونجوری که میخواستم نشده تازه چقدر هم سفارش کردم این یکی هم بیخیال!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم آذر 1388ساعت   توسط مینا جون  | 

روزهایم همه محو

خاطراتم همه تلخ

ذهن من خسته تر از هر روز است

باغ اندیشه ام از زمزمه آب تهی است...

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم آذر 1388ساعت   توسط مینا جون  | 

هنوز زمستان است نقط سر خط.

آن بیرون برف میبارد نقطه سر خط.

دلم گرمی دستان تو را می خواهد...اینجا همان خطی است کهدیگر نقطه نمی خواهد


+ نوشته شده در  سه شنبه سوم آذر 1388ساعت   توسط مینا جون  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم آذر 1388ساعت   توسط مینا جون  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم آذر 1388ساعت   توسط مینا جون  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم آذر 1388ساعت   توسط مینا جون  | 

سلام بازم سلام الان که دارم این مطلبو می نویسم خیلی اعصابم خورده چقدر بعضیا پروان!!!یک آدم مزاحم پیدا شده اینقدر اذیتم میکنه که دیگه دارم دیونه میشم

دست هم بر نمی داره چقدر هم از خود مرسی

اینو برای همه میگم که بدونن با اعتماد به نفس ترین بشر پسران که اگه بدترین باشن باز به خودشون جرات میدن برن به تیکه ترین دختر هم پیشنهاد بدن!!!

واقعا پسرا بگین چرا اینجوریه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟

میخوام یک بحث جالب بشه

اصلا چطوره هفتگی در مورد یک چیز بحث کنیم

بهم نظر بذارین منتظرم!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم آذر 1388ساعت   توسط مینا جون  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم آذر 1388ساعت   توسط مینا جون  | 

تركه روي ريل راه اهن ميخوابه بهش ميگن چرا اينجا خوابيدي ؟ ميگه ميخواهم خود كشي كنم. ميگن بس ان نان بربري چيه دستت؟ ميگه بر فرض قطار نيامد من اينجا از گشنگي بميرم.

 

 

يه روز يه تركه سوتين پيدا ميكنه ميگه اخه كلاه بچگي لاله و لادن!

 

 

به تركه ميگن با شاش جمله بساز ميگه رفته بوديم خونه اصغر اينا داداشاشم بودن! ميگه خره شاش به معني جيش و ميگم ميگه اتفاقا آبجيشم بود!!

 

 

يه روز به يه تركه مي گن اسمت چيه ميگه همزه اما خونه 6 كوچيك صدام مي كنند

 

 

يه روز يه تركه يه بسته 1000 توماني پيدا مي كنه ميره بازار داد مي زنه عكس امام 100 تومان

 

  

به تركه ميگن شما تركا همهتون اينقدر ساده ايد ميگه نه راه راهمون هم تو افريقا پيدا مي شه

 

 

يه تركه سوار اتوبوس مي شه از يه دختر ه خو شش مياد شماره اتوبوس بر ميداره

 

 

يه روزي يه تركه ميره مسابقه قران . اما با لباس ورزشي

 

 

تركه و رشتيه تو جهنم هم ديگه رو ميبينن. رشتيه به تركه ميگه: تو چه جوري مردي؟ تركه ميگه: والله من از سرما مردم، تو چه جوري مردي؟ رشتيه ميگه: ‌من از تعجب‌ مردم! تركه ميگه:‌ يعني چي؟ چطوري از

تعجب مردي؟! رشتيه ميگه: والله من رفتم خونه، ديدم خانم خوابيده رو تخت، زير تخت رونگاه كردم هيچكي نبود، تو كمد رو نگاه كردم،‌كسي نبود، تو حموم، تو انباري، ‌تو دستشويي، خلاصه همه جا رو نگاه كردم ولي هيچكي نبود. منم از تعجب سكته كردم مردم! تركه ميگه: خاك بر سرت! تو فريزر رو هم نگاه ميكردي، نه تواز تعجب ميمردي، نه من از سرما!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم آذر 1388ساعت   توسط مینا جون  | 

میروم خسته و افسرده و زار

سوی منزلگه ویرانه خویش

به خدا می برم از شهر شما

دل شوریده و دیوانه خویش

می برم تا ز تو دورش سازم

ز تو ای جلوه امید محال

می برم زنده به گورش سازم

تا از این پس نکند یاد وصال

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم آذر 1388ساعت   توسط مینا جون  | 

بچه ها بهم بگین از کدوم شاعر دوست دارین براتون شعر بذارم من که خودم عاشق فروغ فرخزادم و فریدون مشیری

میخوام یک کار دیگه هم تو وبلاگم بکنم اونم اینه که میخوام یک رمان توپ بذارم چون من یک رمان خون حرفه ایم!!از 11 سالگی میخونم و جالب اینجاست که دارم اسمشونو مینویسم که تعدادشون بفهمم شاید یه روز تو کتاب گینس رکورد زدم !!!حالا میگردم یک رمان کوتاه و قشنگ پیدا میکنم که هم من خسته نشم هم شما!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم آذر 1388ساعت   توسط مینا جون  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم آذر 1388ساعت   توسط مینا جون  | 

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

سلام...

یک سلام پررنگ و چند نقطه چین به علامت چند سوال کمرنگ که وقتی میایی می روند و وقتی میروی دوباره  باز می گردند و یک دقیقه سکوت به

احترام تمام لحظه هایی که رفتند تا بمانند...

این بار دیگه واقعا سلام این اولین سلامیه که دارم تو وبم مینویسم نمیدونم اینجور موقع ها چی باید گفت مخصوصا که فارسی تایپ کردن خیلی برام سخته.ولی اینو خوب میدونم که اومدم تا حرف بزنم از خودم از زندگیم از کارام و...

خوب اگه بخوام از خودم شروع بکنم باید بگم من مینا هستم 18 سالمه تازه امسال دانشجو شدم البته هنوز نه به طور رسمی آخه ترم بهمنم و فعلا در خدمت مامان بابامم راستی یادم رفت رشتمو بگم من مهندسی صنایع قبول شدم .از اخلاقام بخوام بگم شاید اگه بگم یک دختر فروردینی کافی باشه چون من خودم وقتی بخوام بدونم یک نفر چه جوریه از ماه تولدش میپرسم به همین خاطر خصوصیات فروردینی ها رو براتون میزارم البته پیشاپیش بگم من دختر خوبی ام.شاید تعریف باشه ولی کسی رو ندیدم که منو ببینه و نگه چقدر خوبی!!!!البته فراموش نشه که خوشکل هم هستم!!!

خودم که هنوز نمیدونم چی میخوام تو وبم بزارم البته سعی می کنم مطابق میل همه باشه همه چی میزارم از عکس و شعروسرگرمی تا خاطراتم و ... خلاصه همه چی.نمیزارم به کسی بد بگذره…منو تنها نذارین!

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم آذر 1388ساعت   توسط مینا جون  | 

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد مشخصات كلي متولدين فروردين ماه: پرجنب و جوش ، فعّال ، عجول ، رك و بي‌پروا ، زود عكس‌العمل نشان مي‌دهد، لايق و كاردان ، عاشق قدرت ، بي‌صبر و طاقت ، قادر است مدّتها تنها باشد ، اهل امر و نهي ، طرّاح ، اهل هيجان ، حادثه‌جو ، پرتوقّع ، رياست مآب ، با اعتماد به نفس ، سازنده ، به گذشته فكر نمي‌كند ، جوانتر از سنش ، شايسته ، ماجراجو ، روشنفكر ، دقيق ، اشتباه خود را نمي‌پذيرد ، با مديريّت عالي ، متنفّر از مداخله ديگران ، فعّال و جنجالي ، با شهامت ، با مطالعه ، هوشيار و زرنگ ، صاحب عقيده ، مبتكر ، مقتدر ، اهل بخشش ،اهل تنوّع ، با حس مسئوليّت ، پر انرژي ، اهل كشمكش و ستيز ، سالم و پرقدرت ، خودخواه، گاهي ياغي ، بي ريا ، گاهي خشك و يك دنده ، مخالف دوز و كلك ، در باطن ضعيف‌تر از ظاهر است ، مددكار ، واقعي و غير منطقي ، هوشمند
+ نوشته شده در  یکشنبه یکم آذر 1388ساعت   توسط مینا جون  | 

مطالب قدیمی‌تر